من کجا بودم؟ یا نبودم یا بودم بعد نبودم یا اصلا نبودم یا ... ببینم کی منو ...؟
الان هستم چون هوا رو آلوده می کنم .میشنوی؟...بو رو میگم ....آره میشنوی؟؟
خودمم.
* این روزها در خوابگاه دانشگاه هنر بطالت های شیرینی را میگذرانم.
دوست داشتنی ترین ها از دوست داشته ترین ها برای دوست داشتن دوست ؛
خدایا دوستشان بدار که دوست داشتن را به دوست داشتنی ترین ره سروده اند
"نشود فاش کسی آن چه میان من و تست
تا اشارات نظر نامه رسان من و تست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست
...
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست" *
"تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها" **
"صورتگر نقاشم ، هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم ، با روح در آمیزم
چون نقش تو را بینم ، در آتشش اندازم
...
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید:
با مهر تو همرنگم ، با عشق تو هنبازم" ***
"ای مهربانی تو
آبادی آفرین تر از آب
از خاک من
...
ای ابر مهربانی ! ای مهربان ترین ابر!
می بینمت . به حاشیه ی آسمان هنوز" ** **
"زندگی یعنی : یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر ان هفته
...
قطره ها در جریان
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس" *** **
"طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند
...
در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد
من ترا دوست می دارم
و شب از ظلمت خود وحشت می کند " *** ***
* سایه
** فروغ
*** مولانا
** ** منوچهر آتشی
*** ** سهراب
*** *** شاملو
خوب به سلامتی نتایج ارشد هم اومد ، یکی تو پوست نمی گنجه و یکی دیگه کم کم داره کفر میگه ، یکی که تا پارسال از بوی حرم بدش میومده شب رو تا صبح تو حرم میمونه ، یکی فکر میکنه : هر چی حرم رفتم کشک بود ، یکی شکر میکنه و یکی گلایه ، و من میدونم که میتونم جای یک یک اونا باشم ،چون من انسانم ...
ولی این میون یه چیز متفاوت هست ؛ یکی از تمام روزای خدا فقط روز رفته رو می بینه و از تمام راهای دنیا مسیر راسته ی پیش پاشو ، ولی اون یکی هر روز واسش یه طلوع جدیده و یه تولد دوباره ، چشاشو میچرخونه ، سرشو بالا میگیره ، گاهیم خم میشه و به زمین دقت میکنه تا ... فقط نوک دماغشو نبینه ، و میدونم که این آدم میتونه خوشحال باشه و میتونه غمگین ، ولی همیشه زندگی میکنه ؛سرشار ، چون آدمه .
و بعد از همه اینا میخوام یه لحظه منو عفو کنین ، دلم میخواد یه تف گنده بندازم تو صورت اونایی که می بینن امسال داوطلبا بیشتر شدن ، می بینن فارغ التحصیلا تو خیلی از رشته ها چند برابر شدن ، می دونن که خودشون گفتن قراره ظرفیتا زیاد شه اما می بینم با خونسردی هر چه تموم تر ظرفیتا رو کم کردن ، حتی بعضی از دانشگاه ها رو هم از پذیرش حذف کردن ، میدونم میتونن چون آدم نیستن .
و آخر آخرش میخوام یه تشکر حسابی و مشتی کنم از همه رفیقا ، دوستا ، آشناها که همه جوره کمکم کردن تا موفق شم ، دم همتون گرم
و خدا جون اینو هم واسه تو می نویسم * ، خیلی دوست دارم ، ممنون ...**
* چون خیلی مهمی آخر تیتراژ آوردمت ها!
** بقیشم که تو خلوت گفتم نمیخوام اینا بفهمن .
دلت میگیرد نازنین از این همه جفا
سال هاست در گوشمان خوانده اند که اعصار تاریک جبر جباران سپری شده است
سال هاست که افق های روشن آزادی آرایه ی ترانه هایشان شده است
سال هاست که احترام به حقوق من و تو لقلقه ی زبانشان
اما
دو صد افسوس نازنین
که همه نیرنگ است ؛
وسوسه زمین گرفتارشان کرده است .
چشم هایت را برهم بگذار تا نبینی که
در یک گوشه ی خانه ات
دخترکان را به جرم عقیده و عفت
از مدرسه بیرون می کنند
و در گوشه ی دیگرش
به زور بر سر شان چارقد میکشند
و امید دارند که شهرشان اینگونه پاک خواهد شد
دریغ! نمی دانند که
خود لکه ای هستند بر پاکی ما .
نازنین بیا بگریزیم
به گوشه خلوتمان
که جایی دیگر نمانده است برای ما
نه در اینجا و نه در آنجا
شاید تنها قلب من ماوای تو شود و چشم تو خلوت من
و یادمان باشد بگوییم به دوستانمان
که دیگر بار
اگر شوریدند
ابتدا تیرهاشان جهالت را نشانه رود ،نه ظلم را
و اگر گریختند
بدانند که گریزگاهی نیست و
هش دارند که در گریزشان
آبروی ناموسمان را نبرند.
دلت می گیرد از این همه جفا
نازنین
اخیرا در نشست سیاستمدار و رسانه بودم .ابطحی بود و پروفسور ساشا دینا. ساشا دینا در آخر سخنانش کلامی گفت که ابطحی را گران آمد و مایه خنده حضار شد . او گفت :
"من هیچ سیاستمداری را قبول ندارم زیرا به سیاست با اخلاق معتقدم و تا کنون هیچ سیاستمدار بااخلاقی ندیده ام "
آفتاب من
بی ریاتر از صدای آب
روشنی را می کند فریاد
آنچنان بی تاب می تابد
- گرم و آتشگون -
که تبی از او درونم را لهیب آکنده می سازد .
بی خبر آمد زمانی پیش
نه ز راهی دور
از همین اقلیم های آشنا آمد
چشم های من حضورش را
بی فشردن ؛ بی به تنگ آوردن ابرو پذیرفتند
آشنا بودند با نوری چنین شاید
در خیالی مانده در بی خوابی شب های طولانی
یا که در رویای تابستانی ِ شیرین
اینک از او روز من روشن
اینک از او جان من تازه
اینک از او خانه من گرم
آنچنان با قلب من او دارد الفت که
بی حضورش بودنم را می کنم آزرم
آفتاب من
انچنان بی تاب می تابد
که تبی از او درونم را لهیب آکنده می سازد
آفتاب من
هر طلوعش مشرقی نو را برایم زنده می سازد .
دادیم ... آری دادیم ، همان که همیشه عمر همراهمان هست و با "ک" آغاز میشود : کنکور
ناراحتم ؟ ...شاید ، کمی ، نگویید خدا بد ندهاد که خودمان بد دادیم ، کنکور را.
البت خیلی هم بد ندادیم ؛ جمعی را رای براینست که پذیرفته ایم ، حالا روزانه نشد شبانه .بالاخره شب هم عالمی دارد برای خودش .
اما بگویم از زبان انگلیسی آزمون که چون اژدهایی هفت سر بر طومار مغزمان پیچیده بود ، منی که رفته بودم تا زبان را هشتاد درصد بزنم به زحمت نیمی از سوالات را پاسخ دادم ، بماند حال بقیه اصحاب که کمیتشان در زبان فرنگی میلنگد ، که کلا بی خیال زبان شدند. سه متن درک مطلب تخصصی طولانی بدون پاراگراف بندی مملو از لغات تخصصی با نگارش ثقیل ؛ ما را چنان به هم ریخت که هنوز هم مرتب نشده ایم.
و اما دروس تخصصی ، گویا طراح تنها دو کتاب داشته است و ازاتفاق دستهایش هم تنها نای یک بار برگ زدن . تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
علی ای حال ، دادیم و تمام شد و حالا مانده ایم و یک بغل آرزو که کدامین روز آیا برآیند ...؟
و ... آنچه از این روزها به جا ماند خاطرات الطاف دوستان است که یاریشان و دعای خیرشان هماره رفیق راهم بود ، شرمنده کردند ، خدایشان خیر دهاد .
لیکن دوستان شفیق و محبان رفیق! - که سابقه عنایتتان ثبت است بر جریده عمر ما - ، هش دارید که این بنده خطاکار حضرت غفار ، چون پرنده در حال سقوط آزاد هنوز لنگ در هواست تا نتیجه ها چه آیند ، و التماس دعایش هم چنان برجاست.
قبول شوم همه را به ضیافتی میهمان کنم که در تاریخ نگارند به آب طلا !*-و بچسبانند بر در خلا !!!- .**
* نمیدانم این تجربت است یا تاثیر تاریخ اجدادی و یا اثر ذهن پلید خودم که هرگاه طلب دعا می کنم از دوستان بی وقفه بحث شیرینی را مطرح میکنم ! غافل که اینان را چنان مناعتی است که لقمه ای از تو را به هیچ نگیرند مگر چون برگ سبزی از درویش...علی ای حال کنم آنچه مرا توان باشد .
** ای هوووو !
چندی است که مرا با دانشجویان شهرسازی مصاحبت اوفتاده و آنچه در این مدت از غالب ایشان دیده ام نیست جز یکرنگی و صفا . آنچنان که در نخستین روزها بانو ب ر سابق ب م کنونی مرا دریافت و با اشارت های خود مرا بسی از جهل بدرآورد و ارادت مرا به خود سبب شد که : «من علمنی حرفا قد صیرنی عبدا» و چندی پیش نیز بانو nc مرا چنان دهشی فرمودند که هنوز خوی شرم بر جبین من تر است ؛ این گاه را برای تشکر از این دوستان می نگارم که «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق»
و در این جای نیز درود و طلب رخصت می فرستم پیشگاه شیخ فریدالدین عطار را:
آن مخدره خدر خاص ، آن مستوره ستر اخلاص ، آن سوخته طراحی بلد ، آن شیفته قرب احد ، آن نایب جین جیکوبز* ، افسر طلاب بلدسازی ، نامش نبرم که نشود جوسازی ، از بزرگان اهل کرم بود و سخاوتی در طبع وی بود که حاتم طایی را چنان نیاورده اند.
و ابتداء او آن بود که بلدسازی خواند به جندی شاپور **مشهد ودر این راه چنان تفوق جست که شهرتش بر زبان خاص و عام بود.نقل است که به حال مطالعه بود که همدرسی بر او وارد شد . او را گفت : چند خوانی که نور از چشمت برفت ، گفت : چندان بخوانم که فریشتگان ندا دردهند کافی است و من نیاسایم تا مرا علم غیب آرند.
نقل است که روزی میگذشت . یکی*** را دید متحیر و حیران .گفت : تو را چه بوده است؟ گفت : چندی است که قصد قبولی در ارشد کرده ام در رشته بلدسازی ،لیک جزوه ای و رساله ای ندارم که بخوانم ، نه مرا آشنایی است و نه بضاعتی تا نسخه ای فراهم کنم .در حال به خانه شد و رسائل خویش بیاورد و او را داد و گفت: اول قدم طریقت قناعت است ، و فتوت متابعت سنت است.
* عاقلان دانند کیست .
** بخوانید دانشگاه آزاد واحدِ...
*** منم
خدا خیر ندهاد آنانی که ذهن مرا از موضوع شریف درس به امر مسرف الوقت نوشتن در وبلاگ منعطف کردند. از بس به مانند نفس اماره در گوش من خواندند که خام شدم و باز به رسم عادت مالوف دست به کیبورد شدم.
اما از شما چه پنهان که مرا عزمی راسخ افتاده بود ازبرای مطالعه بهر آزمون ارشد که سلفا آنرا کنکور فوق لیسانس نامند . تا اینکه نگاه های جستجوگر برخی مرا بر آن داشت که تلمذ و تفحص خود در باب استعمار بلاد* نهفته دارم و پست هایی از من سرزد که مضمونش انکار بود و" من نبودم دستم بود..."
لیک پس از چندی همانان گفتند که : حاشا مکن که دم خروس از پشت قبا بسیار تابلوست ! تا جایی که مخدره ای** که گویا افسر طلاب بلدسازی است با حالتی عاقل اندر سفیه (از پشت عینکی مانع خطوات شمس*** ) مرا عتاب کرد که : چنین حرکاتی تلامیذ ادبستان را شاید نه چون تو عظیم طلبه ای را! من نیز نظری کردم و دم خروس دیدم و دیگر قسم حضرت عباس نخوردم تا مبادا مرا به محاربه و افترا و بدعت در شریعت متهم کنند.
واما حال ؛ چنان حالتی بر من میرود که بر شاعر وقت گریز قوه شاعره؛ از جانبی رایت حمارخوانی من به چار گوشه یونی آزاد اسلامی مشهد علم شده و از دیگر سو نه مرا حال خواندن است و نه ذوق تست زدن. چنانم که مثل آن تمثیل معروف حامد گاز (قدس الله نفسه الکبیر!): آش نخورده و دهن سوخته! و بیم آن دارم که فردا نه ، پسان فردایی نامه اعمالم در عرصات سازمان سنجش در صور کنند که فلانی رفوزه شد ! انگاه روح لطیف من است و تسخار و ریشخند جماعت که بسیار خواند و به هیچ نرسید!! و زان پس داستانم متل اطفال شود که داشت عباسقلی خوان پسری و قس علی هذا...
علی ای حال ، اکنون که فرصت غنیمت است دوستان را خواهانم که به حق الفت دیرباز و یا تعارف اخیر برای حفظ آبروی این سالک بی خرقه ، کمینه جماعت طلاب ؛ دست دعا به درگاه باری تعالی بردارند و پنج مرتبه آیه شریفه امن یجیب زمزمه کنند تا مراهمصدا شوند که: الهی ! وصلنی الی ارشدیت المدارک و اعظم طرازک و اخف المراتب ! بعونک یا صراخ المستصرخین !****
حواشی :
* استعمار بلاد همان است که اجانب اربانیسم خوانند و ما شهرسازی.
** مخدره مکرمه مدققه ...(ضمنا مخدره به فتح دال هیچ ربطی به تریاق و حشیش و امثالهم ندارد)
*** عینکی به رنگ پرزاغ که عده ای از اهل ظاهر! به رخ دارند.
****مطلب عینا از روی نسخه نیکلسون که در کاوشهای اخیر کتابخانه مراغه بدست آمده نقل شده است و حواشی نیز به قلم فرانک لوید رایت می باشد .